تبليغاتX
چشم مقدس




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


چشم مقدس

!دوست داشتن تنها گفتن نیست

 

دلم با خنده تو گرم میشه
تو روزایی که دنیا سرد باشه
تو رو حس میکنم می فهمم اینو
                                            یه زن میتونه گاهی مــــرد باشه "


نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط javad| |

فرقـے نمـے کند!!!

بگویم و بدانـے !...

یا ...

نگویم و بدانـے...!

فاصله دورت نمی کند !!!...

در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ !...

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:

قلبم....

نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط javad| |

از امروز هوا دوباره سرد است ...


برگرد ، دلم ...

               نه ...

                   دنیای من ...

تنگ است ...

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط javad| |

 

بند کفش هایت را

همیشه محکم ببند!

کسی چه می داند؟

شاید اینجا که قدم می زنیم...

درست لبه دنــــیا باشد!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط javad| |

یک نفر در همین نزدیکی ها

چیزی

به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است

خیالت راحت باشد.

آرام چشمهایت را ببند

یک نفر برای همه ی نگرانی هایت بیدار است

یک نفر که از همه ی زیبایی های دنیا

تنها تو را باور دارد

 تورا...

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط javad| |

 

من به آرزوم رسیدم...

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط javad| |

خدایا دستم را بگیر دیگر توان ایستادنم نیست...


نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط javad| |

این روزها دلم عجیب بچگی می خواهد.

خسته ام !!

یک قلم لطفا

می خواهم خودم را خط خطی کنم


نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط javad| |

سلام

میبینی عزیز دلم

دیگر نوشتن نمی دانم خواندن نمی دانم

بی تو من اینم که خسته

بی تو من اینم که بریده

بی تو من اینم که هیچ ...هیچم هیچ

دلی دارم به سودای عشق

می دود ...می دود و باز

سرخورده و خجالت کشیده پیش تو بر میگردد

صد هزار بار از دویدن و رفتن و نرسیدنش

گفته ام و شنیده ایی

اما چه کنم؟

عزیز دلم ..

دلم خجالت کشیده و پیش تو ایستاده...قبولش میکنی؟؟!

عزیز دلم...آرامم کن مثل همیشه  قبولم کن مثل همیشه...

                         ببخش

قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت

قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت

کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه

عاشق باش!

عزیز دلم...

منتظر آن دمم که نگاهم کنی

تا ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل

وسال تحویل شود ومردمان بخندند.

عزیز دلم...

بگذار بنویسم به یکبار نوشتن که می ارزد

من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم

اما

یا یاریم کن که برای تو باشم

یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن

همین!

وای ببخش

دوباره تند رفت...

دوباره تند رفتم...

تند رفتم

عزیز دلم ...

از نو می نویسم

سلام...


نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط javad| |

تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را اگر می خواهی جستجو کنی

به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی!!

اما بی محابا در نزن که گرد دلم
تا ابد به سرفه ات می اندازد
و عزای سیاه پوشش به گریه ات....!

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط javad| |

 

سهم من از تو ،

تنها همین ، سه نقطه بود و بس ...

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط javad| |


چشـــــمان تـــــو


حـــــــــــروف را


بی استــــــفاده میکنند


کافیـــــســــت


نــــگــاه کنــی...

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط javad| |

وقتـ هايے هستـ

ڪـہ جـز بہ بـودنتـ ،

دلـمـ رضـایتـ نمے دهـد

حـالا من از ڪجـا "تـ ـو" بیـاورمـ ؟؟؟!

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط javad| |


ناگفته هایم زیاد شده اند

مثل نداشته هایم

شانه هایت که باشد

همه چیز حل است!

نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط javad| |

تو نيستي
اما اينجا
بي تو مرا
تا " تو شدن "
فاصله اي نيست...

نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط javad| |

تماشا نکن مرا

این تنهایی دیدن ندارد

صدا و تصویر که نباشد

نفس هم نخواهد ماند

                           حالا هی تو بیا و.........

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط javad| |

عبور مے کنم ؛


هر روز ؛

از نيمکت هاے خالے پارکـــ ؛

طوري که انگار کسے ؛

در نيمکت هاے آخر ؛

انتظارم را مے کشد ؛

به آنجا مے رسم ؛

بايد وانمود کنم که ؛

باز هم دير رسيده ام

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط javad| |

من

نفسی با آه ،

نگاهم بي توست

هی تو...!

در این ظلمت ، لای دیوارهای مبهم

!

بگیر دستم را..

در فکر

لبخندی

میگویم :


 این سیگار آخر در دستانم میمیرد


نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط javad| |

ميراث من

نه به قيد قرعه

نه به حكم عرف

يكجا سند زدم همه را به حرمت چشم تو

بنام تو!

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط javad| |

 من به دیدن
تو
چنان در آینه ات مشغولم
که جهان از کنارم میگذرد
                                  بی آنکه سر بر گردانم...


نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط javad| |


تو هر قطره باران را به اسم و رسم ميشناسي!

در دور دستها تنها تو من نزديكي

                                                 رو به راهم كن...


    

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط javad| |


روزگارم زهر تنهايي شده

پاي اين تنهايي ها مسمومم

تو فقط حال منو ميفهمي

تو نگاهمم كني آرومم

واسه ديدنت چشامو بستم و ديدم از هر حس زيبايي سري

ميشه هر جاي زمين لمست كرد تو از هر حقيقتي بيشتري

وقتي حرف عشق و دلدادگيه هيچكي هم قد تو دلباخته نيست

از همين گوشه نگاهت ميكنم

جز نگاه كاري ازم ساخته نيست

تو سكوتم بغض رو پنهون ميكنم                                   

تو فقط حال منو ميفهمي

                                                       تو نگاهمم كني آرومم...

نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط javad| |

در حضور این همه بیهودگی ها

  هیچ چیز نمی توانم بگویم


هیچ چیز درباره ی هیچ چیز نمی توانم بنویسم …آنچه آغاز شده است مرا به سکوت واداشته است

احساس می کنم
که پرنده ی موهومی شده ام که
وارد فضای بی کرانه ی عدم شده است
من در برابر وحشی ترین و نیرومند ترین وسواس ها می ایستم
ایستادن!چه مصدری و آقاتر از این در زبان بشر هست؟
می توانم بایستم و صبر کنم ، تحمل کنم ???

نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط javad| |


نبودنت را


پابرهنه قدم زدم

با زمین و دريا هم کنار نمیامدم


از اول هم می دانستم

کفش تو تنگ است

برای تنهایی بزرگ پاهایم

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط javad| |

دل دنيا گرفته است


دل من هم

وقتی

تو نمی خندی

باور كن!

بخند...

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط javad| |

دیروز

لعنت بی ارزش من از سرگردانی به حماقتی بود که نکرده بودم

امروز

حسرت بیهوده ی من ازدیوانگی به سرگردانی نارسی است که دیروزم را خراب کرد

واکنون

بی چیز تر از فردا تشنه ی دریدن واژه ها به انعکاس ابتذال دیده ها می اندیشم..

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط javad| |

خدایا

 

این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند

 

فکری کن

 

اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت . . .

نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط javad| |

با اولين گريه من

همه خنديدن

و اين اولين اصل متناقض زندگي من بود

(تولد 22 سالگيم؟)

میترسم از بزرگ شدن!!

 

از فردایی میترسم که بر امروزم افسوس خواهم خورد...


نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط javad| |


باش!


حتی همین قدر دور

حتی همین قدر دست نیافتنی...

فقط باش!

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط javad| |

ريه هام پر شده از تو بی تو هر لحظه عذابه

حتی با فکر نبودت

شب و روز حالم خرابه

بغض معصوم و نجیبت

من و قانع کرد کم ات شم

ممنونم اجازه دادی           با تو درگیره غمت شم

نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط javad| |


Design By : Night Skin