چشم مقدس
!دوست داشتن تنها گفتن نیست
دلم با خنده تو گرم میشه فرقـے نمـے کند!!! برگرد ، دلم ... نه ... دنیای من ... تنگ است ... بند کفش هایت را همیشه محکم ببند! کسی چه می داند؟ شاید اینجا که قدم می زنیم... درست لبه دنــــیا باشد!!! یک نفر در همین نزدیکی ها چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است خیالت راحت باشد. آرام چشمهایت را ببند یک نفر برای همه ی نگرانی هایت بیدار است یک نفر که از همه ی زیبایی های دنیا تنها تو را باور دارد تورا... خدایا دستم را بگیر دیگر توان ایستادنم نیست...
این روزها دلم عجیب بچگی می خواهد. خسته ام !! یک قلم لطفا می خواهم خودم را خط خطی کنم میبینی عزیز دلم دیگر نوشتن نمی دانم خواندن نمی دانم بی تو من اینم که خسته بی تو من اینم که بریده بی تو من اینم که هیچ ...هیچم هیچ دلی دارم به سودای عشق می دود ...می دود و باز سرخورده و خجالت کشیده پیش تو بر میگردد صد هزار بار از دویدن و رفتن و نرسیدنش گفته ام و شنیده ایی اما چه کنم؟ عزیز دلم .. دلم خجالت کشیده و پیش تو ایستاده...قبولش میکنی؟؟! عزیز دلم...آرامم کن مثل همیشه قبولم کن مثل همیشه... ببخش قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه عاشق باش! عزیز دلم... منتظر آن دمم که نگاهم کنی تا ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل وسال تحویل شود ومردمان بخندند. عزیز دلم... بگذار بنویسم به یکبار نوشتن که می ارزد من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم اما یا یاریم کن که برای تو باشم یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن همین! وای ببخش دوباره تند رفت... دوباره تند رفتم... تند رفتم عزیز دلم ... از نو می نویسم سلام... تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را اگر می خواهی جستجو کنی به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی!!
سهم من از تو ، تنها همین ، سه نقطه بود و بس ...
چشـــــمان تـــــو
ناگفته هایم زیاد شده اند مثل نداشته هایم شانه هایت که باشد همه چیز حل است! تو نيستي تماشا نکن مرا این تنهایی دیدن ندارد صدا و تصویر که نباشد نفس هم نخواهد ماند حالا هی تو بیا و......... عبور مے کنم ؛
من… نفسی با آه ، نگاهم بي توست هی تو...! در این ظلمت ، لای دیوارهای
مبهم ! بگیر دستم را.. در فکر لبخندی… میگویم : این سیگار آخر در دستانم میمیرد
ميراث من نه به قيد قرعه نه به حكم عرف يكجا سند زدم همه را به حرمت چشم تو بنام تو!
من به دیدن
تو هر قطره باران را به اسم و رسم ميشناسي! در دور دستها تنها تو من نزديكي رو به راهم كن...
روزگارم زهر تنهايي شده پاي اين تنهايي ها مسمومم تو فقط حال منو ميفهمي تو نگاهمم كني آرومم واسه ديدنت چشامو بستم و ديدم از هر حس زيبايي سري ميشه هر جاي زمين لمست كرد تو از هر حقيقتي بيشتري وقتي حرف عشق و دلدادگيه هيچكي هم قد تو دلباخته نيست از همين گوشه نگاهت ميكنم جز نگاه كاري ازم ساخته نيست تو سكوتم بغض رو پنهون ميكنم تو فقط حال منو ميفهمي تو نگاهمم كني آرومم...
هیچ چیز نمی توانم بگویم هیچ چیز درباره ی هیچ چیز نمی توانم بنویسم …آنچه آغاز شده است مرا به سکوت واداشته است
نبودنت را
دل دنيا گرفته است
لعنت بی ارزش من از سرگردانی به حماقتی بود که نکرده بودم امروز حسرت
بیهوده ی من ازدیوانگی به سرگردانی نارسی است که دیروزم را خراب کرد
واکنون بی چیز تر از فردا تشنه ی دریدن واژه ها به انعکاس ابتذال دیده ها
می اندیشم..
خدایا این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند فکری کن اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت . . .
همه خنديدن و اين اولين اصل متناقض زندگي من بود (تولد 22 سالگيم؟) میترسم از بزرگ شدن!! از فردایی میترسم که بر امروزم افسوس خواهم خورد...
باش! حتی همین قدر دست نیافتنی... فقط باش!

تو روزایی که دنیا سرد باشه
تو رو حس میکنم می فهمم اینو
یه زن میتونه گاهی مــــرد باشه "
بگویم و بدانـے !...
یا ...
نگویم و بدانـے...!
فاصله دورت نمی کند !!!...
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ !...
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
قلبم....

تا ابد به سرفه ات می اندازد
و عزای سیاه پوشش به گریه ات....!


حـــــــــــروف را
بی استــــــفاده میکنند
کافیـــــســــت
نــــگــاه کنــی...
ڪـہ جـز بہ بـودنتـ ،
دلـمـ رضـایتـ نمے دهـد
حـالا من از ڪجـا "تـ ـو" بیـاورمـ ؟؟؟!

اما اينجا
بي تو مرا
تا " تو شدن "
فاصله اي نيست...

هر روز ؛
از نيمکت هاے خالے پارکـــ ؛
طوري که انگار کسے ؛
در نيمکت هاے آخر ؛
انتظارم را مے کشد ؛
به آنجا مے رسم ؛
بايد وانمود کنم که ؛
باز هم دير رسيده ام



تو
چنان در آینه ات مشغولم
که جهان از کنارم میگذرد
بی آنکه سر بر گردانم...


در حضور این همه بیهودگی ها
که پرنده ی موهومی شده ام که
وارد فضای بی کرانه ی عدم شده است
من در برابر وحشی ترین و نیرومند ترین وسواس ها می ایستم
ایستادن!چه مصدری و آقاتر از این در زبان بشر هست؟
می توانم بایستم و صبر کنم ، تحمل کنم ???

پابرهنه قدم زدم
با زمین و دريا هم کنار نمیامدم
از اول هم می دانستم
کفش تو تنگ است
برای تنهایی بزرگ پاهایم

دل من هم
وقتی
تو نمی خندی
باور كن!
بخند...

حتی همین قدر دور
| Design By : Night Skin |



