بــرایِ تـــو میمیـــرم

تــو وانمـود کن کـه تب کرده ای

همین کـافیست....!



اين روزها ...

خيلي چيزها دست من نيست

مثلا...

دستانت...!


این سناریوی زندگی ام بود


که همیشه درگیرواژه هایی باشم

که سرو تهی ندارند .

در دوره ی سنگینی

ذهنم از روی فاصله ها پرید و دنیای من

از کوچکترین شهرها هم

کم جمعیت تر شد

و من ندانستم

واین ندانستن

روزهایم را

از خوشی های کوچکی

لبریز کرده بود

اما عادت کرده بودم

به همین روزمرگی ها

به حس هایی که در لحظه ها جاری میشوند و میمیرند..............



اينگونه عادلانه نيست!

چشمانت را زمين بگذا

            بيا دست خالي بجنگيم!


صدا بزن مرا،

مهم نيست به چه نامى…

فقط “ميم” مالکيت را

آخرش بگذار…

ميخواهم باور کنم…

مال تو هستم