این سناریوی زندگی ام بود


که همیشه درگیرواژه هایی باشم

که سرو تهی ندارند .

در دوره ی سنگینی

ذهنم از روی فاصله ها پرید و دنیای من

از کوچکترین شهرها هم

کم جمعیت تر شد

و من ندانستم

واین ندانستن

روزهایم را

از خوشی های کوچکی

لبریز کرده بود

اما عادت کرده بودم

به همین روزمرگی ها

به حس هایی که در لحظه ها جاری میشوند و میمیرند..............